رضا قليخان هدايت
701
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به زير ران من اندر كميت من گويى * صباح و دى را بسته به هم ذهاب و اياب نه كشتى است و سمندر ولى رود شب و روز * ز اشك ديده و تف دلم در آتش و آب همىنمود به چشم من اندرون گردون * چو پهندشتى ريگ اندر و همه سيماب لباس مشكين بر سوك روز داشت سپهر * همىندانم كف از چه كرده بود خضاب بنات نعش به كردار هفت قطرهء شير * كه برچكانى بر روى كسوت حجّاب ز روى گردون شعرى همىفروخت جبين * چنان كه بيضهء سيمين ز زير پرّ غراب مه دوهفته برآمد چو لعبت سيمين * برهنه كرده تن اندر ميان جامهء خواب ز نور و ظلمت كز ماه و شب به هم آميخت * سپهر گفتى در برهمى همىكند سنجاب هم از ستاره بر چرخ چون دم طاوس * هم از تپانچه رخ مه بسان پرّ عقاب بتافت مهر فروزنده از كنار سپهر * همه زمين و زمان را فروگرفت به تاب مرا ز روى فروزان دوست ياد آمد * فرونشستم و بگذشتم از سر آتش و آب ز رنگ آبم بيرون دميد لاله ز كوه * ز دود آهم آمد به روى چرخ سحاب سحابى از اثر تف آتش دل من * عرقچكان شده بر روى لالهء سيراب چو برچكد عرق او به لاله برگويى * مرصع است به گوهر همى عقيق مذاب ز برگ لاله دل من همى شگفت كند * كه داد عكسش بر سنگ گونهء عناب مگر كه عاشق زلف بت من است كه هست * به دل بر اندر داغيش بر ز عنبر ناب ز عشق يار بهجز داغ دل نبيند كس * من و ازينپس مدح امير نصرت ياب و له ايضا چه روى داد ندانم كه چون رميده غزال * ز جاى جست و ره دشت و كوهسار گرفت فراق او چو تهى ديد ازو حصار مرا * بتاخت تيز و مرا تنگ در حصار گرفت فراق او همهشب دوش تا سپيدهء بام * به زخم كف تن من در سيهازار گرفت درين ميانه برافروختند آتش روز * ز تاب او همه روى زمين شرار گرفت چو طشت زرين مهر از چهارمين گردون * همه جهان را در زرّ پرعيار گرفت چو روز روى ز مشرق بر ارتفاع نهاد * شب از نهيبش زى مغرب انحدار گرفت